|
خــــــــــــــــــــــــــــــــدا حـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــافــــــــــــــــــــ سلامی برای آخرین بار!!!!! آری ای دوستان !!!!!!!!! شاعر گرانقدر کهن وحشی بافقی می گوید : دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید همانکه روزی دلیل بازگشایی این دفترچه ی اشعار بود امروز دلیل بسته شدنش شد !!! حال دیگر حالی برای ادامه ی این دفتر کهنه ندارم و آنرا می بندم تا مگر روزی همان که باعث بسته شدنش شد دلیل بازگشایی اش باشد !!! بگذریم که چه بر سر صاحب این دفتر در این روزها آمده و چه ها که نکشیدم !!!!! امیدوارم همه موفق باشید !!!!!! روزی آنچه به سراغ همه می آید مرا نیز در آغوش میکشد تا به قول فروغ :
دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد
پس : می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش
یا علی
خدا نگهدارتان باد
اگر عمری باقی بود و آمدیم خوشحال می شویم سری بزنید !!!!!
بسم الله الرحمن الرحیم ساقی میی بر می کشد این دل پیش پر می کشد این لب به سوی کامش و می از لبش بر می کشد بار دگر ساقی و می جام شراب و کام وی این لب ز لعلت ساقیا ! بنگر چه می سر می کشد این لعل سرخ و گرم تن وین مایع سرخ فتن وین شاهدی و دلبری جان از دهن بر می کشد امشب دوباره بگذرم عهد کهن را بشکنم هر دفعه تائب آمدم این دل بتر سر می کشد ساقی بده کأساً من الخمر که روحم می بری ما را به جنت می بری؟!کاین جان ز تن پر می کشد! امیدوارم بپسندید ..... یا علی
مــــــــــــــــــــــنــــــــــتـــــــــــــــظـــــــــــــــــتر بـــــــــــــــــــــــــاشی ببخشید این مدت خیلی سرم شلوغ بود ولی منتظر باشید !!!!!!!! در اولین فرصت به روزم !!!!!!
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست ( محمد علی بهمنی ) شود اگر شکنم روی ماه تو بینم؟! مگر سری فکنم روی ماه تو بینم به هر دری بزدم نیامدی بر در مگر دری شکنم روی ماه تو بینم ز هر چه غیر خداست بُرم دل به آسانی مگر که رو فکنم روی ماه تو بینم به جام باده فروشان زنم لبی؟!هرگز مگر به قیمت دینم روی ماه تو بینم به روی شاهد و ساقی کنم نظر ؟!لَنٌی اگر که دیده درم روی ماه تو بینم اگر گمان ببرم من ببینمت در خواب بود اگر که بمیرم روی ماه تو بینم
راستش کار زیاد داشتم برای رو وب گذاشتن اما حوصله نوشتنشونو نداشتم . شرمنده ..... اینگونه حس می کنم که دیگر تمام شده ام .... اینجائی که ایستاده ام انتهای دنیاست .... کاش می شد زمان بایستد .... نه بدین خاطر که زندگی در این زندان دنیا را دوست می دارم .... نه بدین خاطر که دوست دارم در دریای عمرم غوطه بخورم چون کنده ی چوبی خیس درون آب ... حتی نه بدین خاطر که نفسی فرو بدهم و به امید بالا آمدنش بسی تصمیم واهی به سرم بزند... تنها بدین خاطر که تا فاصله ی بینمان را طی کنم .... با دست یا با پای برهنه اهمیتی ندارد .... آنچه می خواهم آغوش گرم توست .... تنها بدین امید می آیم تا ناز دستانت را حس کنم .... بدین خاطر که تا گرمای تنت به روح سرد و بی جانم جانی نو ببخشد .... بدین خاطر که تا بوی عطرت را دوباره بشنوم .... حتی اگر مرا به آغوشت نپذیری نیز باز خواهم آمد .... خواهم آمد تا به احترام چهره ی ماه گونت دوباره به چشمان تاریکم سو باز گردد .... وحتی اگر لایق دیدارت نیز نباشم باز خواهم آمد .... خواهم آمد تا بگویم که چه اندازه دوست می دارمت .... و دیگر هیچ گله ندارم .... به زمان بگو بگذرد .... سریعتر از همیشه .... حتی اگر تحملم برایش دشوار است نیازی به وجود من در گذر زمان نیست .... دیگر هیچ چیز مهمی وجود ندارد .... سخن کوتاه می کنم ..... آنچنان شکستم که اگر باز هم از نو ساخته شوم جای این ترکها هنوز هم بر روحم باقیست ... ولی آنچنان دوست می دارمت که تا جانی در بدن دارم هنوز نفسم برای توست .... هنوز تپش قلبم از برای توست .... و تا انتهای گذر زمان ..... اوج محبتم تنها پیشکش توست .....
ببخشید عزیزم اگه یه کمی غمگینه ..... می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه (مریم حیدر زاده )
می روم خسته و افسرده و زار
اشک مرگ بگذارید ... بگذارید آنچنان چشمانم در فراقش ببارند که جز خون اشکی برای گریستن نداشته باشند ... بگذارید چاه ها و دریاهای خشکیده را با اشک چشمانم پر کنم ... بگذارید درختان خشکیده را سیراب کنم ... زمین تشنه را ... بگذارید خاک چاک خورده ی کویر ها را با اشک چشم پیوند دهم ... بگذارید آنچنان ببارم که ابرهای آسمان از شرمندگی دگر روی باریدن نداشته باشند ... بگذارید... بگذارید آنچنان ببارم که اشکهایم بر تمام زمین جاری شود تا در هر کجای این زمین خاکیست خاک زیر پایش را جاروب کند ... آنچنان که سیاهی چشمانم به سپیدی بگراید ... آنچنان که عالمیان خبر دار شوند چون من کوه غمی نیز وجود دارد ... اما شاید آنروز نیز باور نکند اشکهایم هرگز جز برای او نبارید ... شاید آن زمان نیز باور نکند زیستم به یاد او ... و مردم برای او ...
این سری دوست دارم یه آهنگ خیلی قشنگ از Shayne ward بزارم .... یعنی متن آهنگه .... اگه خواستید بگید لینک آهنگ و موزیک ویدئوشم بزارم که خود اون موزیک ویدئوش یه عالم دیگس ..... امیدوارم خوشتون بیاد ...... No Promises Hey baby when we are together doing things that we love Every time you near I feel like I'm in heaven Feeling high I don't want to let go girl I just need you to know girl I don't wanna run away baby your the one I need tonight No promises Baby now I need to hold you tight I just wanna die in your arms Here tonight Hey baby when we are together doing things that we love Every time you near I feel like I'm in heaven Feeling high I don't want to let go girl I just need you to know girl I don't wanna run away baby your the one I need tonight No promises Baby now I need to hold you tight I just wanna die in your arms I don't wanna run away I wanna stay forever In time No promises I don't wanna run away I don't wanna be alone No promises Baby now I need to hold you tight Now and forever my love……. Shayne ward خب من دیدم اگه لینک دانلود آهنگ و موزیک ویدئو رو هم بزارم بد نیست ...... : لینک دانلود آهنگ : http://www.mp3raid.com/search/download-mp3/7/shayne_ward.html امیدوارم خوشتون بیاد .....
سلام بازم از تیتر معلومه که یه کار زیبای دیگه از آقای حسین منزویه آپ امروزم : ماندم به خماری که شراب تو بجوشد
سلام دوستان دوست داشتم یه سوالی رو ازتون بپرسم و جوابشو بدونم ... راستش اگه شما یه نفرو خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیِِِِِِِِِِِِییییییییییییییییییییییییییییی دوست داشته باشین متوجه می شین که این مقدار دوست داشتنو نمی تونید به هیچ ترتیبی به زبون بیارید .... یعنی می فهمید کلمات خیلی واسه بیان دوست داشتن شما کمن ... خیلی خیلی کمن .... خب .... اون موقع چه جوری به طرفتون می گید دوسش دارین ؟؟؟!!!
سلام خدمت همه .... می خواستم این سری یه کار از آقای حسین منزوی غزلسرای توانمند این ملکت بزارم .... وقتی خوندید نظر یادتون نره به علاوه یه فاتحه هم واسه روحشون بفرستید خوبه ..... ای دور مانده از من ناچار و ناسزاوار -------------------------------------------------------------
سلام عزیزان !!!!! دیگه جدی جدی می خوام آپ کنم !!!! امیدوارم خوشتون بیاد !!!! بازم عین قبلی اون بیتی رو که خوشتون اومد رو تو نظراتتون بنویسید .... مرسی !!!! تا آمد اندر چشم من مه پاره ی شیرین سخن افتاد بر جانم فتن یک زلف و این چندین شکن ؟! حوری تو یا که برتری ؟ فرزند آدم یا پری؟ انسان بدین خوش منظری ولله ندیدست* چشم من آهوی با این یاس تن خوش منظر و شیرین دهن منگر به دنبالش چو من بی شک نبینی در ختن کینیست از من در دلت ؟ مستان مستم در میت تا کی بباشم در پیت ؟ تا در رود جانم ز تن ؟! دردیست در قلبم نهان تا دوری است اندر جهان هجر است دردم مردمان گویش که رخ بنما به من! * : دوباره باید با اجازه این " ت " رو ساکن بخونید !!!
سلام ایها الناظرین !!!!!!! بابت این چند وقته معذرت می خوام !!!!! منتظر آپ باشید !!!!!!!!!
دیگه اینکه واسه کی گفتمش فک نکنم لازم باشه ولی امیدوارم همتون خوشتون بیاد . یه جاهائیش واقعا زیاد ازم کار برد چون می خواستم منظورمو برسونم ولی اگه بازم سوال داشتین تو نظراتون بگین براتون منظورمو توضیح بدم . ضمنا" ازتون ممنون می شم اگه اون بیتی رو که بیشتر از بقیه ازش خوشتون اومد رو درج کنید تو نظراتتون و قربونتون ... من ندیدم همچو او رویی به زیبایی پری وی به هر ناز و ادا جوید ز جانان دلبری من ندیدم همچو او رویی که زیبا چون گلست چشم مست او بیابد بر دو عالم برتری نرگس مست و خمارش صبر انسان می برد صبر بسیارت بباید چو ببینی بگذری شهد و شیرینی لعلش شهد شیرینی ببرد کی کجا خواهی توان یابی چو لعلش گوهری ؟! تیغ ابروی کمندش هر سری خواهد زند سر به دستانش ببینی لیک دست از خوب بری با حرامی طرّه اش یر کاروان دل زند ساربان را کی توان جنگ با چو مهتری( برتری ) ؟!
زنجیر دلم زنجیر در زنجیر زلفش برد کشتارگه نخجیر* زلفش هرگز زنجیر را دوست نمی داشتم . دل خونی از بند داشتم . اسارت به کامم نبود . عاشق آزادی بودم و بس ... اینکه در بند کسی نباشم و زندگی کنم برای خویشتن تا آن دم که ... دل در بند زنجیراسارت کمند زلفش بدادم و آموختم در اسارت محبوب بودن بس به از آزاد برای خود زیستن است .... تقدیم به همونی که خودش می دونه .... *: نخجیر رو ساکن بخونید . امید روزی امید و نا امیدی در کوچه ای بن بست به یکدیگر رسیدند . امید فخر فروشانه از کنار نا امیدی گذشت و با لبخندی تحقیر آمیز گفت : " می بینی ؟؟ همه ی مردم این دنیا به دنبال من هستند . من مانند الماسی می مانم که مردم کو ههای سخت و سنگی را می کنند تا به من برسند و مرا بدست بیاورند ... " لبخندی محزون بر چهره ی همیشه غمگین نا امیدی نقش بست و گفت : " دلیل اینکه مردم دنیا به دنبال تو اند منم ! اینکه مردم این دنیا در تاریکی لحظه هایشان به دنبال کور سوی امیدند منم ! اگر من نبودم تو معنایی نداشتی و کسی تورا نمی شناخت چراکه مردم این دنیا در دریای سیاه وجود من غوطه ورند و ماهی طلایی امید را به راحتی می بینند . دلیل دیده شدن این ماهی طلایی سیاهی دریای نا امیدیست . و این حکمت خالق است . چراکه اگر مردم در دریای سپید امید شنا می کردند سیاهی نا امیدی توجه آنها را جلب می کرد و به سمت آن می رفتند و به هلاکت می رسیدند . پس دنیا اینگونه آفریده شد که در سیاهی نا امیدی غرق باشد و سپیدی امید را در آن راحت تر بیابد و آن را بدست آورد . حال دیدی دلیل محبوبیت تو و منفور بودن من چیست ؟ منم ! " امید شرمسار و خجالت زده سر خود را به زیر انداخت و راه خود را به سمت ابتدای کوچه به پیش گرفت تا بیش از این از حرفش نزد نا امیدی شرمسار نشود . ببخش اگه نا امیده ولی راسته !!!! آسمون دلم دیگه آبی نیست شبهای قلبم دیگه مهتابی نیست روزی که قلب تو بازم می گیره خورشید قلب من بازم می میره روزی که اشک از اون چشات می باره قلب منم قد یه دنیا تاره روزی که سر رو زانوهات می زاری همه ی خوشحالیم میشه فراری روزی که غم در آغوشت می گیره همه ی آرزوی من می میره روزی که خنده هات داره می میره غم توی زندون دلم اسیره روزی که قلب خوشگلت می گیره چشمای من از همه دنیا سیره وقتی که شبهات همه می شه گریه چشمای من همش داره می گریه وقتی که سینت جای دل نداره چشمای خیس من بازم می باره کل کلامو بزا یکجا بگم زندگیمی بی تو میمیره دلم وقتی دلت از همه دنیا سیره راسته ببین حال منم همینه
سلام به همه . بابت تآخیرم عذر می خوام . سرم گرم امتحاناته . اینم قاچاقی اومدم می ذارم اینقد همه شاکی نشید .... ای دل آرامی که نامت مونس جان منست وی پریچهری که رویت نور چشمان منست وانکه چشمان خمارت می ربودم عقل و هوش بی تو غمّ و غصّه هر شب جان و جانان منست ای که در رویت چو بلبل مستِ در روی گلم بی تو گر یک لحظه مانم بلبل انبان منست ای که گر بسته شود آن صفّ مژگان چِِشَت باد و بورانی شود عالم که چونانِ منست*1 ای که هر پائی گذاری گر روی آنجا گلست جای پای تو ببوسیدن که درمان منست گل به بستان در نیاید گر روی آنجا چراک*2 گر ببیند روی تو گُل گِل شود کمچان*3 منست شرح حسنت را توان گفتن بدین جملات نیست هر که بیند روی تو یابد که چونانِ منست
سلام ایها الناظرین وگا تو نظر قبلی که گذاشت یه کمک اساسی بهم کرد اونم اینکه خب راس می گفت شعر قافیه نداشت دیگه . چقدر آخه ماس مالی ؟؟؟؟؟!!!!! شعرمو درست کردم به علاوه بازم گفتم ولی الان وقتشو ندارم که آپ کنم در نتیجه در اولین فرصت این کارو می کنم . قربانتان .
ای دل آرامی که نامت مونس جان منست وی پریچهری که رویت نور چشمان منست وانکه چشمان خمارت می ربودم عقل و هوش بی تو غمّ و غصّه هر شب یار و دلدار منست ای که در رویت چو بلبل مستِ در روی گلم بی تو گر یک لحظه مانم بلبلی کار منست ای که گر بسته شود آن صفّ مژگان چِِشَت باد و بورانی شود عالم که شیدا چون منست*1 ای که هر پائی گذاری گر روی آنجا گلست جای پای تو ببوسیدن لبم کار منست گل به بستان در نیاید گر روی آنجا چراک*2 گر ببیند روی تو گُل گِل شود کمچون*3 منست من چه دانم که چه گویم در رخی چون تو پری؟! هر که بیند در بیابد کان رخت افسونگرست*4 شرح حسنت را توان گفتن بدین جملات نیست هر که بیند روی تو یابد که مستی چون منست *1 : یعنی اونقدر مژه هات بلندن که هر یه باری که باز و بستشون می کنی یه طوفان تو همه دنیا راه میندازی !!!!! *2 :چرا که ... *3 : که همچون *4 : توجه کردید که با این کلمه ی "افسونگرست" دیگه نمی تونید " منست " رو ردیف بگیرید و متوجه می شید که شعر مشکل قافیه ای نداره . امیدوارم خوشتون بیاد ........
یا ایها الناظرین یه ۲ تا شعر تو راه دارم ایشالا امشب آماده میشن ......
نمی دونی که دلم تنگه واسه زنگ صدات ؟ نمی دونی که می میرم واسه اون ناز چشات ؟ نمی دونی که دلم می خواد که نازم بکنی ؟ نمی دونی که می خوام غم از دلم وا بکنی ؟ نمی دونی که دلم میون چشمات اسیره ؟ نمی دونی که چشام بدون خندت می میره ؟ نمی دونی که تو رو دوست دارم حد نداره ؟ نمی دونی که دلم با تو چیزی کم نداره ؟ نمی دونی که چشام بی تو یه دریای غمه ؟ نمی دونی که همه دنیا واسم بی تو کمه ؟ نمی بینی که کلام من جلوت کم میاره ؟ نمی دونی بی تو هر شب از چشام اشک می باره ؟ نمی دونی که دلم تنگه واست یه عالمه ؟ نمی دونی بی تو هر شب غم و غصه یارمه ؟ نمی دونی که اگه یه روز ازت دور بمونم چیزی تو دلم نمیاد مگه از غم بخونم ؟ نمی دونی که تموم شبهامو یاد توام ؟ نمی دونی که یه روز نباشی دنبال توام ؟ نمی دونی که اگه بخوای ستاره بیارم می دو ام تا آسمون واسه تو خورشید میارم ؟ نمی دونی که اگه بگی بمیر من می میرم ؟ نمی دونی با نفسهای تو من جون می گیرم ؟ نمی دونی که اگه دلت نخواد با من باشه همه ی عالم و آدم نمی خوام پیشم باشه ؟ نمی دونی که چشام به ناز خنده هات شادن ؟ نمی دونی که نگاه تو منو می رقصونه ؟ نمی دونی که فقط یه چیز منو می ترسونه ؟ آره اون رفتنته از پیش من تو می دونی ؟ بگو تا ابد همیشه که تو پیشم می مونی !
ندیدم قامتی همچون تن سروت به شیدائی " دل از من بر گرفتی تو بدین خوبی و زیبائی " " اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم " نشاید نام تو بردن مگر مدح و به شیوائی اگر آیی به هر مجلس نه دستان بلکه سر برند*1 " در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمائی " " گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد " تو مشهوری به هر مجلس به شیرینی سخن گفتن " مسلّم نیست طوطی را در ایّامت شکر خائی " " چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید " مگر دانم چه گویم در رخی چون تو به زیبائی ؟ اگر گویم دلم بردی بدانی راست می گویم " مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مائی " " به زیور ها بیارایند وقتی خوب رویان را " مرا وعظم مکن عاقل که می بینی که سر مستم " که دانشمند از این صورت بر آرد سر به شیدائی " " شبی خوش هرکه می خواهد که با جانان به سر آرد " بباید صبر بسیارش که آرد شب به رویائی*2 گرم آزاد می خواهی وگر در بند- مختاری " ندیدستید مسکینان سری افتاده در پائی ؟! " *3 *1 : اگه تو خوندن این " د" آخر مصراع 1 رو بچسبونید به " د " اول مصراع 2 وزنش درست می مونه . *2 : باید کلی صبر کنه تا مگه اون شبو تو رویاهاش بینه . *3 : مصراع اصلی این بوده : " ندیدستند مسکینان سری افتاده در پائی ؟ " بیت دوم تو مصرع اول اون مصراع معروف از حافظ هستش که می گه : " اگر دشنام فرمائی وگر نفرین دعا گویم / جواب تلخ می زیبد لب لعل شکر خا را "
سلام به همه این چند وقته همه میان می گن این وبلاگت چیه دلمون گرفت ؟؟؟؟!!!!! گفتم رنگشو عوض کنم و به خاطر ۲ نفر هم از این به بعد سعی می کنم شعر قشنگ و شاد بگم که دلاتون وا شه مگه اینقدر نگین ناراحت می شیم می ریم تو وبلاگت !!!! اول نظر بدین بعد من برم با سرورانم بحث کنم ببینم چی کار کنم !!!!! مرسی
شب پر هوس دل دوباره امشب ... هوس کوی دل آرام کند ... سر دوباره امشب ... هوس نم نم باران بکند ... تن دو باره امشب ... هوس گرمی دلدار کند ... جان دوباره امشب ... هوس آبی دریا بکند ... لب دوباره امشب ... هوس لعل لب یار کند ... هوس بوسه ی جانان بکند ... دستهایم امشب ... هوس یاس تن یار کند ... قلب من هم امشب ... هوس طعنه ی دلدار کند ... چشمهایم امشب ... هوس خنده ی جانان بکند ... باز بویایی من ... هوس عطر تن یار کند ... پاهایم امشب ... قصد سر منزل دلدار کند ... هوس خاک در یار کند ... هوس بازی دلداده و دلدار کند ... چشم دلدار چه باز ... خنده هایش به چه ناز ... می نمود از دل من هر گره باز ... دل جانان امشب ... هوس کوی دگر را بکند ... چشم دلدار امشب ... هوس گریه ی دلدار کند ... چشمهایم دیدند ... تن دلدار بر یار دگر می باشد ... لب دلدار لب یار دگر می باشد ... تن گرمش امشب ... آرم یار دگر می باشد ... سر دلدار امشب ... بر سر شانه ی جانان دگر می باشد ... دست دلدار امشب ... دست بر دست دگر می باشد ... عطر دلدار امشب ... آرم جان دگر می باشد ... دل دلدار امشب ... تپشش مال دگر می باشد ... آه دلدار امشب ... بر بر یار دگر می باشد ... آه دلدار امشب ... قصد سر منزل دیگر دارد ... چه بکردم بر او ؟! ... که دگر رفت بر یار دگر ... دل سپردم بر او ... او سپردش به دگر ... جان سپردم بر او ... او سپردش به دگر ... من بماندم پایش ... او دگر رفت بر یار دگر ... پی دلدار دگر ... دل سپردش به دگر ... من بمادم تنها ... او بر یار دگر ...
بار دیگر خستگی ... خسته از دلبستگی ... دلبسته ی دیار یار ... یاری که نکرده روی آشکار ... آشکار نکرده رویش را ... تا ببرد دل ز دلدار ... دلداری که به کلام یارش ... یار گرفتن ببرده از یاد ... یادی که پر از درد است ... دردی پنهان ... پنهان است دردی در قلب او ... قلبی که بگیرد گاه ناگاه ... گه گاه بلرزد قلب دلدار ... دردیست درون قلبش ای یار ... یارا تو چه چیز را بدانی ؟!... از درد دلِ بریده دلدار ... دلدار بریده از جفاها ... جافیست زمانه خواه نا خواه ... آری ... زمانه است انگار ... آنکس که جدا فکنده ما را ... یارا تو بیا و پرده افکن آن چهره ی تو ببرده از من
دوباره دلم گرفت .... یعنی عادتشه ... چیز غریبی نیست ...ولی این بار انگار فرق داره ... آره ... یه حسی داره درونم می جوشه ... دلم پره ... از همه ی آدما ... از همه ی دور و وریا ... در عین حال هیچ وقت راجع به یه نفر این حسو نداشتم ... و ندارم ... باهاش کنار میام ... دوباره دلم غروب کرده ... نمی دونم طلوعی خواهد داشت یا نه ... الآن که خورشید دلم پشت کلی کوه مونده ... زیر کلی ابر ... دیگه نمی تابه ...وای خدای من ... یه کمکی بکن ... مگه نمی گفتی کسی غیر از خودت تنها نیست ؟! ... پس چرا من ... پس کمکات کجان ؟! ... دیگه نمی تونم تحمل کنم ... نه ... یه چیزی شده انگار ... باهام قهری ؟! ... انگار یه صدایی میاد ... آره ... " برو عزیزم ... چیزی رو که خواستی گرفتی ... الآن داریش ... آره ... فقط من تنهام و همتا ندارم ... برو عزیزم ..." خندم گرفت ...ولی نه ... انگار راست می گفت ... داره یه اتفاقی میفته انگار ... یه طلوع ... یه سپیده ... تو وجودم حسش می کنم ... آره ... دلم ... قلبم ...دو باره خورشید دلم داره می تابه ... ابرا کم آوردن ... کوها نتونستن جلوشو بگیرن ... نه ... دوباره داره می تابه ... با یه طلوع ... با یه سپیده ...
خوب یه سری هم می خوام دو بیتی . تک بیتی بزارم که امیدوارم خوشتون بیاد ... تا کی ای گل به تمنای وصال تو نشینم ؟ وقت است بیایی که توانم تو ببینم آرام ببردی ز دل غمزده ی من صبرم بربودی تو گل اندام ثمینم گر به روی همچو ماهت مه جبین می نگرم آنقدر مستم که من از دین و دنیا دیگرم من نمی دانم چه دیدم در رخ همچون گلت که از آن روز از زمین و آسمان بالاترم دل من رفته از دستم نمی دانم چرا مستم چرا-شاید که شیدایی نهاده دست در دستم گر که تو مهر شوی من بشوم مهتابت که چو مهتاب بگردم به بر اندامت که چو باقیست به دنیا تن بی ارزش من دل نبندم به دگر زانکه بماندم ماتت من که از جام تو مستم دل به دلداری نبستم دل به جانانم ببستم من نسیمم می پرستم اینم اولین شعرمه : ای که از روی چو ماهت همچو بی دینان مستم گر بدانی ور ندانی غیر تو من دل نبستم ار بخواهی ور نخواهی بر سر راهت نشستم به بدانی و نپرسی دل ز اغیاران گسستم
مسافر یه غروب سرد پائیز ... یه شب سرد ... تاریک ... دلگیر ... تنگ ... صدای قلبم میاد ... می شنومش ... نفسام ... بالا نمیان ... انگار یه چیزی جلوی بالا اومدنشونو گرفته ... همون چیزی که راه حرف زدنم رو بسته ... شاید بهتره بگم همون حس ... نمی خوام ... چرا باید اینجوری بشه ؟! ... همه ی خاطراتی که از بچگیم یادمه از ذهنم می گذره ... می رسه به جاهایی که تو توش هستی ... نمی خوام بگذره ... می خوام نگهشون دارم ... ولی نه ... می گم برن بیروم ... تو وایستادی رو بروم ... داری نگام می کنی ... دوست دارم تا هستی از گرمای حضورت دل سرد و تاریک من گرم بشه ... وجودم عین یه شمع داره خاموش می شه ... داری می ری ... نمی بینی ؟... نمیشنوی ؟ ... شاید نمی خوای ... خدایا .... نمی دونم کجا کم گذاشته بودم ؟! ... ااااه ... برید گم شید ای خاطرات کوفتی .. می خوام نیگاش کنم ... هنوز جلومه ... " خب عزیزم .." ... عین آدمای مست و پاتیل ... " خب نداره دیگه ... " می خندم ... عین احمقا ... " یعنی .. !؟؟؟ " ... " آره ... یعنی آخر خط همین جاست .. دارم می رم ... نپرس چرا ... اصلا" مگه مهمه ؟! دوست دارم برم .. " ... " باشه عزیزم ... حالا که دوست داری .... هر چی تو بگی ... عین همیشه ... بازم تو بردی ...امیدوارم به هر چی می خوای برسی... قربونت برم ... " ... حتی یک لبخند ... یک آغوش ... یک بوسه ... نه ... یاد شعر مریم افتادم ... : " غصه نخور مسافر ... اینجا ما هم غریبیم ... از دیدن نورماه ... یه عمره بی نصیبیم ..." ولی یهو دوباره غصم می گیره ...من یه عمر از دیدن نور ماه بی نصیب نبودم ... از الآن تا آخر عمرم قراره بشم ... ماه من داره می ره ... عین یه نسیم اومد ... عین یه نسیم هم داره می ره ... ولی عیبی نداره ... عین همون در مونده ی وسط بیابون ... اگه یه نسیم کوچیک بهش بخوره انگار دنیا رو بهش دادن ... دوباره مریم ... : " غصه نخور مسافر ... غصه اثر نداره .... " و دوباره مریم ... : " یه غروب سرد پاییز ... که تو حسرت بهاره .... " و دوباره .............. تنهایی ........ نه عزیز.... نه عزیز غصه نخور همه ی غمها سر میاد از توی باغچه ی ما گلهای پونه در میاد نه عزیز غصه نخور دلگیریا تموم میشه باز دوباره تو دلت خورشید شادی در میاد نه عزیز غصه نخور دلخوشی آخر می رسه دل تو مثل ستاره از تو شبها در میاد نه عزیز آخرش این روزا به آخر می رسه غم می ره غصه می ره شادیامون ز در میاد نه عزیز این روزا هیچ دلی به دلدار می رسه ؟! ولی من بهت می گم آخرش اون ز در میاد نه عزیز کم میارن همه ی مشکلات تو روت همه ی دلگیریا از تو دل تو در میاد نه عزیز دنیای ما پر از همین درد دلاست ولی قول بهت می دم یه روز غمامون سر میاد نه عزیز قاصدکای خوش خبر میان ز راه همگی بهت می گن روزای شادی باز میاد نه عزیز باد صبا می خواد بیاد خبر بده روز خوش تو راه داریم این غم و غصه سر میاد نه عزیز بیت دهم رو نمی خوام قصه بگم فقط این یادت باشه این روزامون به سر میاد ...دنیایی نیست... آسمان آبی نیست ... این زمین کافی نیست ... این ستاره این کویر و این درخت ... آسمان دیگر نه ... مهتابی نیست .... در دل آن قاصدک آن شبنمک ... آه... رنگی دیگر از شادی نیست ... بر در آن میکده ... آن ساقیان ... از شراب ناب عشق جامی نیست ... در دل آن بتکده ... آن مشرکان ... در بر آنها خدایی هست و در دلها خدایی نیست ... در بساط مطرب شیرین سخن ... آه ... دیگر بذله و سازی نیست ... از گل سنبل بنفشه یاسمن ... آه دیگر در باغچه هامان جایی نیست ... در دل آن مردمان اهل دل ... آه دیگر جا ز آزادی نیست ... آه دیگر درد دلهای نهان ... در میان دوستان جایی نیست ... آه ای مردان ... زنان می نگرید ؟؟؟!!! ... در زمان حال دنیایی نیست ... ------_____------_____------_____-----_____-----_____----- ... دنیا ی بزغاله ها ... آه ای درختان ... شاخسارتان را می گسارند و لب یه اعتراض نمی گشوئید ... آه ای گلها ... پرپرتان می کنند و هیچ نمی گوئید ... آه ای دریا ها ... رودها ... زلالیتان را می گیرند و زبان نمی گردانید ... آه ای آسمان آبی ... پاکیت را می گیرند و هیچ نمی نالی ... آه ای مهربانان ... تقدستان را به بازی می گیرند و سکوت اختیار می کنید ... آه ای مردم ... عشق پاک . ناپاک را همسان می بینید ... چشمانتان می بیند و نابینائید ... گوشهایتان می شنود و نا شنوائید ... آه ... پس آن دنیایی که خدا وعده داده بود کجاست ؟! ... همه چیز در این دنیا هست مگر چند مهم ... تمام نعمتها را داریم ... ولی ... بگذارید بیندیشم ... محبت ... عشق ... مروت ... عدالت ... نه ... همه چیز داریم اما مردمی داریم که این مقدسات را بیشتر شبیه به صدای بزغاله ها می دانند ... " مع ... مع " ... آری ... دنیای ما در عین زیبایی و پر نعمتی مردمانی دارد که این مقدسات را بی ارزش می بینند ... مثل صدای بزغاله ... آری ...اینان همان مردمی اند که زیبایی های دنیای ما را می پوشانند ....
|
About![]()
Home
|